خط داستانی
پس از درگذشت مادر بزرگش، کارل تصمیم میگیرد تابستانش را با پدربزرگش بگذراند. فراتر از آن چه میشناسد، در برقراری ارتباط با پدربزرگ و حتی دوست دخترش در خانه با مشکل مواجه میشود. روزی برای آرامش ذهنش و فراری شدن از شهری که میشناسد، ماشین پدربزرگ را قرض میگیرد تا شهر را کشف کند. در یک تئاتر محلی، زنی جذاب به طور مرموزی دیر میرسد تا نمایش را ببیند. وقتی زودتر میرود، کنجکاوی و تخیل او را به دنبال او میکشاند...