خط داستانی
پرورشدهنده اسب ها، هاوارد چمبرلین، خرافات زیادی دارد اما اصلیترین آن این است که معتقد است یتیمها بدشانس هستند و وجودشان نحسی به همراه دارد. این خبر بدی است زمانی که "گیمپی"، یک یتیم، در جستجوی مکانی برای اقامت به مزرعه اسب چمبرلین میآید. اما همسر مهربان هاوارد، مادلین، اجازه میدهد که پسر جوان بماند و در اصطبل با اسبها کار کند. و "گیمپی" به طرز چشمگیری "نحسی یتیم" چمبرلین را میشکند.