خط داستانی
در قلب غرب آمریکا، یک معدنچی روز به روز در حال کار در جعبه راکر خود است در حالی که دختر جوانش کمپ او را نگه میدارد. دخترش او را متقاعد میکند که به تمدن بازگردد، جایی که میتوانند از ثمرات کار خود لذت ببرند. هر دو در انتظار آیندهای روشن خوشحال هستند. در غیاب او، یک سرگردان بیابانی در کمپ ظاهر میشود و با دیدن مرد سالخوردهای که طلاهایش را وزن میکند، به طمع میافتد. او خود مدتها در بیابانها کار کرده است، اما موفقیتی نداشته، بنابراین از مرد سالخورده میخواهد که سودش را با او تقسیم کند. البته، معدنچی این را رد میکند و سرگردان از زور برای به دست آوردن طلاهای مرد سالخورده استفاده میکند. سرگردان در بیابان سقوط میکند و تنها توسط یک زن جوان نجات مییابد: دختر معدنچی.