خط داستانی
یک کازانوا کهنسال، که مدتها مرده است، زمانی که آرزوی وارث کارخانه، سوزان هیلمر، او را به عنوان «شوالیه هاینریش هولاندن» مدرن به زندگی برمیگرداند، دوباره زنده میشود. او در این مسیر قلبهای شکستهای را به جا میگذارد، از خودکشیهای سوزان و خواهرش مارگارت تا عاشقان احتمالی نینت و کنتس، قبل از اینکه به شدت زخمی شود و توسط بارونس لیویا، که قلبی پاک دارد، مراقبت شود. وقتی لیویا، تنها زنی که او واقعاً دوستش دارد، به خاطر شرم خودکشی میکند، کازانوا با دلشکسته به مقبرهاش بازمیگردد و در را بر روی آخرین عشق ناکامش میبندد.