رودخانه وفادار
Wierna rzeka
۱۸۶۳. نبردهای خونین در حال وقوع است. یک گروه از دراگونها در حال تعقیب یک شورشی هستند. او پرنس مجروح اودرووانژ است. با آخرین نیروی خود، به خانه مدیر برینیکی میرسد. میجا برینیکا، دختر سرپرست، جان خود را به خطر میاندازد و برای پنهان کردن او، آبرویش را به خطر میاندازد. اودرووانژ توجه و مراقبت را مییابد و به آرامی بهبود مییابد. عشق بین میجا و اودرووانژ شکوفا میشود. در اوج شادی، آنها به میهنی آزاد و ازدواج رویای میبینند. متأسفانه، خودخواهی مادر پرنس مانع عشق آنها میشود، زیرا او اجازه نمیدهد این ناهماهنگی اتفاق بیفتد. او پسرش را میبرد و میجا را در ناامیدی بیپایان تنها میگذارد.