خط داستانی
فوریه، ۱۹۷۸. روبرتو و اورلیا در نیویورک سیتی زندگی میکنند و دختر ۱۷ سالهشان را دارند. برای ده سال روبرتو مدیر ساختمان بوده، بخاری را روشن میکند، پنجرهها را تعمیر میکند و کیسههای زباله را جابهجا میکند. خانهنشین در خانوادهٔ کوبا، در گفتوگوهای تکراری درباره خلیج پِگ، کاسترو و زندگی به خانه میگردد. پس از دریافت خبری تکاندهنده، روبرت تصمیم میگیرد از شهر بیرون رود و به میامی برود.