خط داستانی
در سال 1994، در تورنتو، خونآشام بویای از خواب بیست و پنج سالهاش در زیرزمینی که به توپ گلف برخورد کرده، بیدار میشود. او با تاکسی به قبرستان محلی میرود، وسایلش را از یک قبر برمیدارد و در یک هتل ارزان نزدیک یک فروشگاه دونات شبانهروزی اقامت میکند. بویای دیگر خون انسان نمینوشد بلکه به جای آن خون موشها و کبوترها را مینوشد. در حین حضور در فروشگاه دونات، بویای با راننده تاکسی ارل دوست میشود و او را در برابر دو جنایتکار محافظت میکند و عاشق پیشخدمت مالی میشود. در همین حال، عشق سابقش از سال 1969، ریتا، که دلتنگ جوانی گمشدهاش است، در تلاش است تا او را پیدا کند.