خط داستانی
افسانه شاهزاده پوران، که تحت نفرین شاه سیلوان از سیالکوت به دنیا آمده و والدینش تا ۱۶ سالگی هرگز نمیتوانند او را ببینند. او به زندگی فاسد متهم میشود توسط یک ژنرال شرور و همسر دوم شاه، و به مرگ محکوم میشود. با نجات یافتن توسط عارف گوراخنات، او به یک زاهد تبدیل میشود. وقتی شاه سرنگون میشود، پوران از مدیتیشنهایش برمیخیزد تا ژنرالی را که قدرت را تصاحب کرده است، برکنار کند و سپس به زندگی انزواگرایانهاش بازمیگردد.