خط داستانی
پس از یک تلاش ناموفق برای سرقت، سلستینو و دوستانش به زندان میافتند. آنها با عفو آزاد میشوند و سعی میکنند شغلی پیدا کنند. آنها در کارخانه ترومپتهای پروفسور لیبوریو شغلی پیدا میکنند؛ در اینجا سلستینو با مارتا آشنا میشود و عاشق او میشود، اما لیبوریو که شنیده پدر دختر تنها معدن برنج در آمریکای لاتین را دارد، او را فریب داده و با او ازدواج میکند. سپس کارخانه ترومپت را میبندد و به خارج میرود تا از معدن پدرزنش بهرهبرداری کند. سلستینو، با ناامیدی تلخ، شغل دیگری در یک کارخانه موشکهای فضایی پیدا میکند. یک روز، در حال آزمایش یک موشک، به آسمان پرتاب میشود و بر روی یک درخت فرود میآید. آیا او خوب است؟ "این سیستم است: کار نمیکند".