خط داستانی
رانجان (آبی باتاچاریه) تنها پسر یک مرد بسیار ثروتمند است و عاشق چاندا (چاندابای) است که یک بار به طور تصادفی با ماشینش او را زیر گرفته است. این رابطه عاشقانه برای پدر رانجان ناشناخته است، که میخواهد او با لاتا (گیتا بالی) که دختر ساده اما زیبای روستایی است، ازدواج کند. رانجان به ناچار با لاتا ازدواج میکند و در شب عروسی به او میگوید که برای خوشحال کردن پدرش با او ازدواج کرده و حتی لاتا را به عشق واقعیاش چاندا معرفی میکند و از او میخواهد این راز را از پدرش پنهان کند. در همین حال، در روستا همه فکر میکنند که لاتا به خوشبختی ازدواج کرده است. یک همروستایی دیگر، رشاد (ساندر)، شاعر ناکام و struggling، به شهر بزرگ میآید و سعی میکند یک زن ثروتمند و نابینا را فریب دهد تا او را پسر گمشدهاش بداند، تا خود را ثروتمند کند و با عشقش، گیتا (شمی)، که خواهر لاتا است، ازدواج کند. آیا رانجان در نهایت لاتا را به عنوان همسر قانونیاش میپذیرد و اگر چنین باشد، چه بر سر چاندا خواهد آمد؟