خط داستانی
ژان وَ، بازرس مهره ای چهل ساله، حرفه اش را با استعداد انجام می دهد اما انسانیت ندارد. او با نیکول، زنی ۳۵ ساله که در بحران مصرف است، ازدواج کرده است. ژان به طور منظم از خدمات جورج استفاده می کند، شخصی بدهکار مزمن و خدای قصه که به او با «دسته های کوچک» اش کمک می کند. به طور اتفاقی جورج طعم خرید را به نیکول باز می گرداند. روزی ژان با ادی، پلیسی که همراهش در گشت توقیف هاست، رو به رو می شود. اما اختلافی بین آنها تا حد زیادی شدت می یابد. ژان در آستانه فشار تصمیم می گیرد با همکاری جورج طرحی تاریک برای تعلیم درسی به مامور اجرا کند.