خط داستانی
ویکتور پسری هشت ساله پس از مرگ پدرش فیلیپ وارث ثروت هنگاتی می شود؛ هلن مادرش توسط رولاند که پدربزرگ دورافتاده ای است که می کوشید عشقی از ده سال پیش را زنده کند، مورد توجه قرار می گیرد. ویکتور مضطرب است زیرا رولاند همراه خود ساندریس دختر قهوه ای موی خوش حالت را آورده است و پسر بی گناه رابطه او با رولاند را درمی یابد. وقتی رولاند کسب و کار خانوادگی را که فیلیپ اداره می کرد در دست می گیرد، ویکتور دچار ترس می شود.