خط داستانی
جیک ویلیس، یک چوببر، صبح یک روز در حال قطع درختان با گروهی از مردان است که یک هندی برای کار و غذا درخواست میکند. ویلیس او را استخدام میکند و به او میگوید که ابتدا یک روز کار کند و سپس غذا بخورد. هندی با بیتفاوتی موافقت میکند و با یک تبر به جنگل میرود. حالا، فلو ویلیس، دختر کوچک جیک، به مرد بیچاره رحم میکند و وقتی پدرش میرود، تکهای نان را کره میزند، با ژله میپوشاند و به هندی میدهد. هندی، هرچند متعجب است، به بهترین شکل ممکن از او تشکر میکند و مینشیند تا غذا بخورد.