خط داستانی
بِس از گناهکاریهای برادرانش متنفر است، که از بدترین نوع کلاهبرداران هستند، بنابراین یک روز، در حالی که آنها در حال برنامهریزی برای یک شرارت هستند، مقداری پول که یکی از برادرانش روی میز گذاشته بود را برمیدارد، از خانه خارج میشود و ناپدید میشود گویی که زمین او را بلعیده است. بِس به نقطهای دور در شهر میرود و از یک زن سالخورده با چهرهای مهربان یک اتاق مبله اجاره میکند و مصمم است که زندگی جدیدی را در محیطی متفاوت آغاز کند. او در یک کارخانه بزرگ پیراهندوزی شغف میگیرد و با توجه دقیق به کار، به مقام سرپرست و دستیار ویلیامز، صاحب کارخانه، میرسد. جک، ضعیف و کاملاً خسته از زندگیای که داشته، در مراحل آخر سل است، وقتی به طور تصادفی با بِس ملاقات میکند و از طریق کمک به او، برادر دیگرش، فرانک، متوجه میشود که او کجا کار میکند و به ویلیامز، کارفرمایش، میرود و نقش "برادر نگران" را بازی میکند و به او میگوید که بِس پول را برداشته و از خانه فرار کرده است.