خط داستانی
رماننویس فیلیپ میخواهد یک منشی جوان و زیبا استخدام کند که این موضوع باعث disgust همسرش اینز میشود. پس از یک صحنه به خصوص ناخوشایند، او چمدانهایش را بسته و میرود. به زودی، پدرزنش از اندونزی میرسد و دوست خانوادگیاش ویلم را به اشتباه به عنوان دامادش میشناسد. ویلم عاشق فینتجه پیترز، منشی مورد نظر، میشود که خود او نیز یک طرفدار دیگر به نام آقای باکر، رئیس منشی هتل، دارد که به نوبه خود توسط منشیاش پرستش میشود - یک گره سخت برای باز کردن.