خط داستانی
فیلم با آزاد شدن ایزلی از مؤسسه روانی پس از دوازده سال زندان آغاز میشود. او شاهد غرق شدن مادرش بوده و از آن زمان تغییر کرده است. روانپزشکش، دکتر رابرت لانگ معتقد است که او بهقدر کافی سالم است تا از بیمارستان خارج شود. او به همراه دوست دخترش دیانا ایزلی را به خانه کودکیاش باز میگردانند. به زودی برادر ناتنیاش لیلند حضور پیدا میکند و آشکار میشود که قصد دارد تمام اموال را تصاحب کند و ایزلی را دوباره درون یکی از اتاقها حبس کند. ایزلی صدایها را میشنود و خاطرات آن شب مادرش را باز میبیند. به زودی افراد اطراف ایزلی به قتل میرسند. قاتل تا حدودی تعجبآور است و پایانبندی شگفتانگیزی دارد. جوّی که ایجاد میشود فوقالعاده است و در میان فضای «نترسید در زیرزمین نگاه نکنید» و «خانه عزاداری» جایگاه ویژهای دارد.