خط داستانی
رعد، یک کهنهسرباز که قبلاً محافظ خصوصی در خارج از کشور بوده، متوجه میشود که پسرش لئو توسط باندهای خارجی فریب خورده و به عنوان یک اهرم در یک بازی شکار انسانها استفاده میشود. رعد و دو دوستش تجهیزات را به جنگل یک کشور خارجی میبرند و چندین بار با دشمنان میجنگند. او پسرش را نجات میدهد، اما برادرش به عنوان گروگان گرفته میشود. در صحنه خفگی، رعد آماده است تا زندگیاش را تغییر دهد. در این زمان، زنی که او نجات داده بود ظاهر میشود. مشخص میشود که او رئیس سازمان شکار و کشتار است. آیا او را میشناسد یا نجات داده است؟ یا در برابر دشمن بدجنس، آیا میتواند اوضاع را تغییر دهد؟