خط داستانی
شهری کوچک در تگزاس در اثر خورشید سوزان، زمینِ خشک و اقتصادی شکستخورده به برداشت ناامیدی رسیده است. برای ده سال وعده، تگزاس یعنی وعده با هیچ چیز جز نفرینی روبهرو نیست. وقتی زن و شوهری پسری را در جادهای خاکی، تنها با یک زیرانداز زیر بغلش، پیدا میکند تا به او کمک کند، فکر میکنند به آنها کمک میکند. هیچکس نمیداند او کیست و از کجا آمده است. برخی او را پاسخِ دعا میدانند، برخی دیگر او را فراری یا پیامبری کاذب مینامند. تنها چیزی که این پسر دربارهٔ خود میگوید این است که اینجا برای کمک است. شِریفِ شهر، برادی، قصد دارد حقیقت را کشف کند. معجزه به معجزه اتفاق میافتد و ساکنان وعده، پسر را در آغوش میگیرند.