خط داستانی
سلبیا سیزده ساله که همراه خانوادهاش در کیرالا زندگی میکند به خانه باز میگردد تا به هند سفر کند. او با دوستش کریستینا بیست و یک ساله و دختر کوچکش لوچیا همراه است. سلبیا مربی زندگی کریستینا میشود و کارهای معنایی فرهنگ هندو را به او میآموزد و پاسخ بسیاری از سوالات او را میدهد. سلبیا احساس میکند رابطهای که او با آنانا داشت، همان چیزی است که به زندگی میآید اما وقتی با یک فرد دیگر آشنا شد او را ترک کرد. برای سلبیا که ریشه در فرهنگ هندو دارد، این تجربه حلقهای از چرخ زندگی است؛ جایی که مردهها دوباره زنده میشوند.