خط داستانی
ماری، دختر یک کشیش، و سرهنگ تروله جوان و عاشق هستند و به نظر میرسد که به زودی نامزد خواهند شد. همه چیز به خوبی پیش میرود تا اینکه یک مار در این بهشت وارد میشود. دوست نزدیک تروله، هافمن، شروع به ابراز علاقه به ماری میکند و حتی با وجود ردهای مکرر، در پیگیری خود خستگی ناپذیر است. وقتی که او یک شب به ماری حمله میکند، تروله آنها را غافلگیر میکند و به اشتباه فکر میکند که آنها رابطهای دارند. ماری به شدت از بیاعتمادی تروله آسیب میبیند و به آرامی او را ترک کرده و در تئاتر اسکالا مشغول به کار میشود. زمانی که او مدتی بعد قرار است اجرا کند، هافمن و تروله که متوجه اشتباه خود شده است، در آنجا حضور دارند. وقتی او پیامی از هافمن دریافت میکند، تصمیمی ناگهانی و سرنوشتساز میگیرد.