خط داستانی
داستان حول عمر الحمزاوی، وکیلی است که با همسرش زینب و دو دخترشان، جمیلا و بثینه زندگی میکند. عمر افکار زیادی درباره زندگی و وجود دارد. پس از بیماریاش، به اسکندریه سفر میکند تا از افسردگیاش خارج شود، اما پس از بازگشت، افسردگیاش بیشتر میشود. پس از بازگشت، گرایشهایش تغییر میکند و به یک فردی که به کلوپهای شبانه میرود تبدیل میشود. او همچنین با خوانندهای به نام مارگارت و بسیاری از زنان دیگر آشنا میشود. زندگیاش دوباره به سمت انزوا، تصوف و خواندن قرآن تغییر میکند.