خط داستانی
همسایگان مونت آیزا، رکس و فرانکی، برای شرکت در کارناوال ماردی گرِی سیدنی به جاده میزنند تا تکههای گمشدهی زندگی خود را پیش از آنکه تمام رنگهای زندگیشان را از دست بدهند و برای همیشه محو شوند، پیدا کنند. هر دو در جستجوی چیزی غیرممکن هستند: رکس به دنبال دوستپسر درگذشتهاش و فرانکی در جستجوی خودِ آیندهاش. در حالی که مناظر از صحرای گسترده به جنگلهای اوکالیپتوس و سپس به حومهی درخشان شهر تغییر میکند، خودروی کورولای فرسودهشان پنچر میشود، موتور از کار میافتد، و وقتی برای جلوگیری از برخورد با یک گراز وحشی منحرف میشوند، همهچیز از دسترفته به نظر میرسد. تنها با کمک غیرمنتظرهی یک موتورسوار و یک جهانگرد مسن هستند که رکس و فرانکی متحول میشوند، آنچه را که گم کردهاند مییابند و با غرور جشن میگیرند.