غرب، پایان تابستان. لورا در حال برداشت گلابی، یک کسب و کار خانوادگی، کار میکند. در بعدازظهر، کارول به روستا میآید تا چند روز تعطیلات را با دوستانش بگذراند. آن شب، وقتی لورا آنها را در حال دزدیدن گلابی از یکی از باغهای پدرش میبیند، دوستش درباره نیت واقعی او با او مواجه میشود.