خط داستانی
هیچ چیز از زمان مرگ لوسیا همانند قبل نیست. هیچ چیز درست نیست. هیچ چیز در جای خود نیست. مارتا، خواهر کوچکترش، حتی نمیتواند در پوست خود احساس خوبی داشته باشد. بیمعنایی مراسم خاکسپاری، سردی خانه، احساس وحشتناک عدم توانایی در جبران محبت کسی که برای او بسیار فداکاری کرده است. همه اینها در ذهن او انباشته میشود و پشت چشمانش جمع میشود، اما مارتا از گریه کردن امتناع میکند. این کار به معنای خیانت به یاد لوسیا خواهد بود. او ترجیح میدهد کار کند و در تکرار ابدی غرق شود. و با این حال، دانیلا برنامههای دیگری برای او دارد. پس از همه، این فقدان تنها متعلق به او نیست.