خط داستانی
مارگا به کلینیک روانشناسی خود پذیرای ریبِکا میشود؛ مریضی که از رویاهای آشفته و آراتهای سخت رنج میبرد. ریبِکا فاش میکند که مردی اسرارآمیز او را در کابوسهایش آزار میدهد. وقتی مارگا نقاشی او را میبیند، فرد را میشناسد، زیرا چندین مریض دیگر نیز با همان مشکل به او مراجعه کردهاند.