خط داستانی
روزگار حاضر. نقاشی به نام ناتاشا برای نمایشگاه نقاشیهای خود آماده میشود. در گالری، پیش از گشایش، یکی از کارمندان را به عنوان همکلاسی سابق و نخستین عشق، موسیقیدان ایگار، میشناسد و در حافظه فرو میرود. آغاز دههٔ دو هزار. ناتاشای جوان بین فشار والدین منطقی که دخترشان را برای درس قانون میفرستند و رویاهایش برای ورود به آکادمی هنر در سن پترزبورگ گرفتار است. همکلاسی تازه، موسیقیدان بااستعداد ایگار، به او کمک میکند به خود باور کند و ریسک کند. جوانان به یکدیگر دل میبندند، اما خوشبختیشان با یک تراژدی خانوادگی قطع میشود. ناتاشا که آمادهٔ فدا کردن رویاهایش برای ایگار نیست برای سنت پترزبورگ میرود و زندگی خود را میسازد. انتخابی که در جوانی میآید معمولاً تعیینکننده است. و اکنون ناتاشای بزرگسال میپرسد اگر فرصت بازگشت زمان را داشت چه میکرد؟