خط داستانی
امی با اکراه به خانه برمیگردد، به مشرفهای بادخیز روی صخرههای شمال کُرنیوِل که در آن بزرگ شده بود، پس از جدایی با شریکش جس، که او را خانهنشین کرده است. او امید دارد مادرش، سو، از این فرصت برای دوباره وصل شدن خوشحال شود. اما سو با غافلگیریها خوشحال نیست و ذهنش جای دیگری است. او در حال آمادهسازی برای کاشت یک تِیِرِزِک بیرقیب است، آخرین اقدامش در مقاومت در برابر توسعه دومین خانه که خانهاش را میگیرد و خاطراتش را بتونی میکند و گذشتهاش را محو میسازد. آنها کار را از همان ابتدا آغاز میکنند: کندن حصار کارِ باارادهای است. وقتی بالاخره امی بتواند دربارهٔ از دست دادنش به سو بگوید، سو واژگان ندارد. آنها مصمم به ادامهٔ کاشت هستند و به تدریج در سکوت ریتمی مشترک پیدا میکنند. با باطل شدن شب و فرسودگی، سو به خانه برمیگردد و امی در مزرعه مانده است و آخرین کانال خاک را برای باقیماندهٔ گیاهان حفر میکند. تنها، هر کدام راهی پیدا میکنند تا از کنار سکوت، سالهای جدایی و از دست دادنهایشان به یکدیگر برسند.