خط داستانی
در قرن هجدهم، جان کاوندیش، ماجراجویی اسکاتلندی، به توسکانی میرسد و با دانش تخصصی خود در گیاهشناسی و کشاورزی ثروتی به هم میزند. در زمان حاضر، مارکوس کاوندیش، نقاش آمریکایی و پسرپولدار هرزهای که بدهیهایش روزبهروز بیشتر میشود، نامهای از کیارا کونتی، وکیلی ایتالیایی، دریافت میکند که به او نشان میدهد از نسل خاندان کاوندیش است. او به مارکوس میگوید که وارث پیتر کاوندیش، آخرین بازمانده از نسل جان کاوندیش است. مارکوس با این باور که این ثروت بالقوه میتواند مشکل پولی او را حل کند - و شاید حتی ذهن آشفتهاش را مرتب کند - به توسکانی سفر میکند تا میراثش را بگیرد. مارکوس با رسیدن به قلعه کاوندیش فکر میکند تمام مشکلاتش حل شده، اما درمییابد که باید با شیطانی باستانی بجنگد که قرنها خانوادهاش را عذاب داده است. بنابراین درمییابد که پول، املاک و زمین در مواجهه با یک نفرین خونی به عنوان میراثی غیرمنتظره، ارزش چندانی ندارند.