باری شهری که در بحران اقتصادی بیوقفه گرفتار است. ایوو یک کارشناسی ارگنوم است، اما کمبود فرصتها او را وادار میکند تا شغلی در ناحیه باران گنانی در رومانی بپذیرد. کلارا تازه از رابطهای جدا شده و دارد کارش در بندر بارِی را از دست میدهد. ایوو و کلارا بهشب و اتفاقی یکدیگر را میشناسند و بهنظر میرسد فوراً یکدیگر را درک میکنند. آنها تنها یک شب با هم میگذرانند پیش از عزیمت ایوو، اما همین یک شب کافی است تا پیوندی به وجود آورد و اراده کنند دوباره همدیگر را ملاقات کنند. وقتی کلارا به رومانی از او دیدن میکند، عاشق میشوند. اما آیا تبعید تنها راه خوشبختی برای آنها است؟