خط داستانی
سرزمینی صنعتی که در مه زمستانی غرق است. دیوار قبرستان گذرگاه ارواح گم شده است. مرد بیخانمانی جوان که در ماشینش زندگی میکند و دختری جوان که پروژه فعلیاش خودکشی است، از جمله این افراد هستند. این دو موجود آشفته در کنار هم عبور میکنند و در نهایت جدا میشوند. شب میافتد. موسیقی نسبتاً شاد از ماشین مرد جوان میآید که مىخواهد بخوابد. دختری جوان را بر روی پلی میبینیم که شال قرمزی به تن دارد، به نظر میرسد مکانی مناسب برای پایان زندگیاش را یافته است. اما زندگی پیروز میشود. زیر نور کم ماه، این دو نفس دردمند با هم میرقصند. روز بعد دوباره با یکدیگر روبهرو میشوند تا با هم بودن دوباره را جشن بگیرند و تختی موقتی در فضای آزاد فراهم میشود. و اگر مرگ کوچکتر تنها راه ممکن برای رسیدن به پایان نهایی باشد؟