خط داستانی
یلدان قوشی داستان پسر بچهای را روایت میکند که سعی دارد به قولی که به خواهرش داده است وفادار بماند. ویسل پسر بچهای است که عمیقاً به خواهر بیمارش اهمیت میدهد و سعی میکند او را خوشحال کند. یک روز، هنگام قدم زدن در روستا با پدربزرگش، ویسل یک کبک زخمی پیدا میکند. ویسل کبک را به خانه میبرد تا از آن مراقبت کند. خواهر ویسل که از وضعیت کبک ناراحت است، از برادرش میخواهد که قولی به او بدهد. ویسل قول میدهد که کبک را درمان کرده و همانطور که خواهرش درخواست کرده، آن را آزاد کند. در همین حال، وضعیت دخترک وخیمتر میشود و او را به بیمارستان منتقل میکنند. ویسل که منتظر بهبودی و بازگشت خواهرش به خانه است، برای عملی کردن قولی که به او داده اقدام میکند.