جِما پالمر سی ساله است و از زندگی که با خیانت روبهرو شده و به وی تحقیر شده، خسته است. او فهمیده است دوست پسرش دَنی با دوستش گلاریا رابطه دارد و این آخرین straw است. او دانی را اخراج میکند، به گلاریا میگوید در دریا بیفتد، به همه کسانی که مثل فرش از او استفاده کردهاندcrit میکند و شغل خستهکنندهاش در یک دفتر املاک را رها میکند. از این به بعد، او میخواهد تنها باشد.