سایا کیسارگی دختری به ظاهر عادی است که به عنوان کاهن معبد در یک شهر روستایی خدمت میکند؛ در واقع، او یک شمشیرزن ماهر است که پدرش او را مأمور کرده تا با «بیرنزهای بزرگ» که بر خون انسان تغذیه میکنند، مبارزه کند. با افزایش شدت نبردهایش و قربانی شدن بیشتر افرادی که به آنها اهمیت میدهد، سایا شروع به یافتن نقصهایی در واقعیت خود میکند و در نهایت حقیقتی نگرانکننده درباره خود، شهر و دوستان باقیماندهاش را کشف میکند.